تبليغاتX
بچه مثبت جبري

بچه مثبت جبري

به احترام همه خوبیهات سکوت میکنم

دوست نداشتم رفتنت را باور کنم ولی....

به راستی مگه این قرار ما بود؟

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه میکنی وقت رفتن است ........................................

..........................................به احترام همه خوبیهات سکوت می کنم

 


جمعه سوم آبان 1387 |

تصميم مهم

در يکي از روستاهاي ايتاليا، پسر بچه شروري بود که ديگران را با سخنان زشتش خيلي ناراحت ميکرد. روزي پدرش جعبه‏اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخ‏ها را به ديوار طويله بکوب. روز اول، پسرک بيست ميخ را به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.  يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.  روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخ‏ها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طويله رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخ‏هاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني ميشوي و با حرف‏هايت ديگران را مي‏رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسان‏ها مي‏گذارند. تو مي‏تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار عذرخواهي هم نميتواند زخم ايجاد شده را خوب کند.


پنجشنبه دوم آبان 1387 |

خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سؤال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سؤالات به راحتي جواب ميدادم تا به آخرين سؤال رسيدم،
نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟
سؤال به نظرم خنده‏دار مي‏آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم.
ولي نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سؤال امتحان بي‏جواب مانده بود.
پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سؤال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بايد آنها را بشناسيد و به آنها محبت کنيد حتي اگر اين محبت فقط يک لبخند يا يک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!


پنجشنبه دوم آبان 1387 |

طناب(اين يك داستان از واقعيت هاي زندگي ماست)

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

پنجشنبه دوم آبان 1387 |

شب غريب من...

بعد از 2 سال كه از ديدن برنامه كوله پشتي (برنامه خانم آرين) گذشته بود

امشب دوباره اون رو ديدم.

(آخه امروز اون رو به يه دوستي هديه داده بودم)

راستش دوباره يه تكوني بهم داد. يه كمي من رو برد تو فكر

آخه يه چند وقتيه رو خيلي كارهام فكر ميكنم

ولي همه تجربه كرديم

گاهي وقتا هر چي بيشتر فكر ميكني كمتر نتيجه ميگيري

ولي با اين برنامه جواب خيلي سوالهام رو گرفتم.

من از امشب خيلي كارهام رو ذبح كردم

رو حرفهام هم وايسادم تا آخرش.

بزار يه يادي هم از فرزاد حسني كنم

كسي كه هميشه به عنوان يه الگو .استاد و مرشد قبولش داشتم

 


پنجشنبه دوم آبان 1387 |